بسم الله الرحمن الرحيم


چقدر سوختن و ساختن به هم نزديکند. هر اندازه که از سوختن فاصله مي گيري فرسنگ ها از ساختن عقب مي افتي.چگونه مي توان بي سوز ساخت؟


معمار خوبي نبودم ، هرچند کتاب هاي زيادي خواندم اما دانايي که هميشه معرفت و بينش نمي آورد. بايد مرد عمل بود وگرنه به سخن کار بر نيايد.


خودسازي پلکان ترقي و عروج است و من تا به حال دست و پا شکسته از اين پله بالا رفته ام ، چه بسا به اميد بالارفتن به پايين آمده باشم!


مدتي است در مرداب راکد رکود گرفتار شده ام ،دريغا که دست و پايي هم نمي زنم مگر آشنايي گوشه ي چشمي به ما کند.


مدتي است آشنايان غريب گشته اند و غريبه ها غريب تر.


مدتي است نمازهايم به جاي قربت ، غربت نصيبم مي کنند.


اي تنهايي کجايي؟ تا مرا ياد تنهاترين تنها بيندازي.


تنهايي چقدر نعمت بزرگي است و مگر بنده ي عاصي ، شکر کدام يک از نعمت ها را به جاي مي آورد تا چه رسد به قدر شناختن تنهايي.


اي کاش مرا هم غاري بود تا بدان پناه مي بردم ، هيچ نبود جز آب و نور و مُهر، آنگاه سر بر آستان مِهرش مي نهادم و به اندازه ي تمام اين فاصله ها برايش قصه ي غربت مي خواندم.


او تنها شنونده ي حرف هاي تکراري من است و از تکرار هرگز خسته نمي شود.


اشک چه ابزار خوبي است ، براي اينکه هدف دارد و در راه هدف مي کوشد. نمي دانم چشم ها چرا اينقدر قريبند؟ چشم ها هيچ وقت دروغ نمي گويند؛ حتي به صاحب خويش . البته اگر چشم ها را نبنديم.


چقدر زيباست وقتي تنها باشي و تنها به حضورش باريابي


اي کاش مرا هم غاري بود تا بدان پناه مي بردم ، هيچ نبود جز آب و نور و مُهر. آنگاه با صداي بلند واقعه مي خواندم و زار زار اشک مي ريختم ، آنگاه که فرياد مي زدم «و کنتم ازواجا ثلاثه»


چقدر سخت است که از اصحاب شمال باشي و واقعه بخواني.


چقدر سخت است که از اصحاب شمال باشي و به اصحاب يمين راضي نشوي و دلت «والسابقون السابقون» بخواهد گرچه در رکود نمي توان سبقت گرفت.


هيچ در اين مدت سراغي از ما گرفتي؟ تو که ديگر بايد مرا خوب شناخته باشي . هيچ پرسيدي مشتاق مناجات هاي علي کجا رفت؟ ديگر مرا «مولاي يا مولاي» نمي خواند؟


هيچ دلت تنگ نشد براي شنيدن ظلمت نفس هاي شب جمعه؟


هيچ دلتنگ سمات هاي غريب جمعه نشدي؟تو که خوب آدرس داري ، تو ديگر چرا؟!؟!؟ 


                                                                                                      طاهره غلامي




هيئت تحريريه وصال شهدا ::: پنجشنبه 19 ارديبهشت 1387::: ساعت 2:55 عصر
صلوات نذر لاله های شهید :
صلوات 

                                                      بنام خدايي که شاهد است و شهدا را دوست دارد .


درد و دل با شهدا * نامه اي به شهيد محسن آقا رضي*


برادرم سلام ...نمي دونم از کجا بايد شروع کنم و از چي برات بنويسم ؟دلم پر از درد و دل ها و تنهايي هاست ،اما زير هجوم کلمات ذهنم خالي شده...اين بار اولي نيست که ميخوام براي شهيد نامه بنويسم ،اما اولين باره که اينقدر دل تنگم ...بغض گلوم رو فشرده و هواي ابري دلم ميل باريدن داره ...نمي دونم چرا قلمم مي لرزه ،شايد ميخواد دل لرزونم رو همراهي کنه !!


برادرم ! مامن من توي اين روزهاي ابري فقط مزار شهداست و بس ! که اون هم ميخوان ازم بگيرن !!
هيچ کس نمي دونه چه حالي دارم و به چي فکر مي کنم ! بهم ميگن ديوونه شدي ...نمي دونم چرا ؟! اما خودمم همين حس رو دارم ...حس مي کنم شدم يه ديوونه به تموم معنا!اما دوسش دارم اين ديوونگي رو ...دوسش دارم اين سوختن رو ...دوست دارم زير بار طعنه بودن رو !! 


آقا محسن،يادته اون روز آروم آروم به مزارت نزديک شدم و زل زدم به عکست ؟! انگار داشتي باهام حرف مي زدي !! يه لبخند مليح روي لبات بود و من محو تماشا شده بودم .نمي دوني چه صفايي داشت وقتي سرم رو روي سنگ قبر سردت گذاشتم و آزاد از همه ي تعلقات و ماديات دنيا ،از ته دل و فقط براي دل خودم گريه کردم .فکر مي کردم سرم رو روي پاهات گذاشته بودم و درد و دل مي کردم و تو هم روي سرم دست مي کشيدي و مي خنديدي ...انگار واقعا دست تو روي سرم بود که اونقدر دلم آروم شد ...


کنار مزارت که خلوت خلوت بود ،يه دونه عود روشن کردم و روي قبرت گلاب ريختم ...آخ نمي دوني وقتي توي اون حالت نفس مي کشيدم ،چقدر احساس خوبي داشتم !! کاش مي شد هر چي رو که احساس مي کردم برات بگم ،اما .... بگذريم .  


آقا محسن ؛داداشم ؛ دلم براي جنوب و غرب تنگ شده ...براي احساس يکي شدن با رمل هاي فکه ،براي گريه کردن از ته دل توي طلائيه ،براي بوي عطر و گلاب مناطق،براي در آغوش گرفتن قبر شهداي گمنام پاسگاه زيد ،براي غروب دل تنگ شلمچه .....براي بريدن از دنيا در  ارتفاعات بازي دراز غريب ...براي تجربه عشق با شهداي غريب غرب ؛ براي پادگان ابوذر و اون حسينيه باصفاش !!براي ... داداش ! دلم حتي براي نفس کشيدن توي اون هواي پاک مناطق عملياتي هم تنگ شده !!


داداشم ! نمي دوني يک سال انتظار چقدر سخته !! نمي دوني يک سال تموم ،همه ي غصه ها رو توي دل ريختن چقدر وحشتناکه !! هيچ وقت مثل من نبودي تا بدوني چي ميگم !!به خدا تموم يک سال رو به اميد اومدن به جنوب و غرب تحمل مي کنم ...همه ي طعنه ها رو به جون مي خرم به اين اميد که بيام و چند لحظه آزاد از همه چي ،سرم رو روي خاک پاک جبهه ها و جا قدم هاي شما بزارم و اشک بريزم تا دلم آروم شه !! کاش وصف اون لحظات رو مي تونستم برات بنويسم ولي نمي تونم ....


داداشم ببخشيد که خيلي حرف زدم و سرت رو درد آوردم ...ولي باور کن که اگه براي شما هم ننويسم ،توي اين روزگار بي حضور مولا ،از غصه مي ميرم ...


داداش محسنم خيلي دوستت دارم .هواي ما زميني ها هم داشته باش . به همه ي شهدا هم سلام من حقير رو برسون . يا علي و التماس دعا


                                                                                                                 خواهر کوچيک تو ؛مهناز   




هيئت تحريريه وصال شهدا ::: يکشنبه 21 بهمن 1386::: ساعت 12:36 صبح
صلوات نذر لاله های شهید :
صلوات 

*بسم رب الشهدا*



                                    


*صحبتي با شهيد جلال نصرتي*


 وقتي اشک مي آيد ،يعني تو مرا خوانده اي!


وقتي پاهايم آرام آرام پله هاي مزار(مزار شهداي گمنام)را بالا مي روند ،يعني تو مرا دعوت کرده اي !


مگر نه اينکه تو هم نام داري ،هم نشان ! پس نشانه هايت کجا رفته اند ؟! مگر نه اينکه تو گمنام نيستي، پس نامت کو ؟؟چرا شهر ديگري سراغ از شهيد نصرتي نمي گيرد ؟


يا شايد تو ديگر به شهر ما سري نمي زني ؟!


اين بالا که نشستم ديدم چقدر گمنامي !چقدر زود از خاطرمان رفتيد و به خاطره ها پيوستيد ،خاطره هايي که از مرور کردنشان عاجزم.


تو همان شاهد شهري و شهر بي تو چقدر کمرنگ است ...چرا مرا خواندي ؟چرا قلمم را به راه انداختي ؟؟قلمي که مدت هاست در سکوت مانده است .من که تو را نمي شناسم ،فقط اسمت را شنيده ام ،قلمم نيز با تو بيگانه است ، پس چرا خوانديش ؟؟


خواندي تا دوباره از غربت غريب ِ بي دردي بنوسيد ؟


 خودت که علاجش را بهتر مي داني !! "درد بي درمان علاجش آتش است ! "


نه! دردمان فقط بي دردي نيست ! دردمان؛ درهاي مقطعي است که هر کدام گوشه اي از ذهنمان را مشغول کرده و آن درد عميق را از ياد برده است ....


 


بگو  دل با غم  ِ ماندن چه سازد ؟


که  اين   ماتم  دلم را مي گدازد .


 


آري ! درد ماندن ....تا کي بايد بمانيم ؟تا کي بايد در بند تعلقات دنيا بمانيم ؟


از بس رنگ تعلق گرفته ايم، با يکرنگي بيگانه گشته ايم !!


 اما باز هم بيا ، باز هم سراغي از غريبه ها بگير ،باز هم سري به شهرمان بزن ، که اگر تو بيايي خدا بيشتر تحويلمان مي گيرد !!


 


دل نوشته از خواهر غلامي


 




هيئت تحريريه وصال شهدا ::: شنبه 7 مهر 1386::: ساعت 8:5 عصر
صلوات نذر لاله های شهید :
صلوات 

 


هو العلي الاعلي


 


درد دلي با شهيد بزرگوار حشمت الله اميني .


گل من ...


سيزده سال است براي آمدنت خواب از ديدگانم قهر کرده و چشم مادر به در  خشک شده بود .چندين زمستان و بهار از پي هم گذشتند ...


مادر در انتظار روزي بود که پاشنه در بچرخد و در آستانه در سلامت گويد ...


بابا خيلي منتظرت ماند ...


...تو ميداني که دير زماني است اندوه نبودنت را در نهانخانه دلم جاي داده بودم و نگذاشتم احدي به آن پي ببرد ...


يکباره سر و صداي کوچه ،سکوت خانه را در هم مي شکند.


اين گل پر پر ماست ...ادامه مطلب...



هيئت تحريريه وصال شهدا ::: جمعه 11 خرداد 1386::: ساعت 12:0 عصر
صلوات نذر لاله های شهید :
صلوات