اواخر سال شصت و دو بود. شب عمليات، آرام و بي سر وصدا داشتيم مي رفتيم طرف دشمن، سر راه يکهو خورديم به يک ميدان مين. خدايي شد که فهميديم ميدان مين است، وگرنه ما گرم رفتن بوديم و هواي اين طور چيزها را نداشتيم. بچه هاي اطلاعات عمليات،اصلاً ماتشان برده بود. آنها موضوع را زودتر از من فهميدند وقتي بهم گفتند، خودم هم ماتم برد. آن طرف ميدان مين شبح دژ دشمن توي چشم مي آمد.


کمي عقب تر از ما، تمام گردان منتظر دستور حمله بودند. هنوز از ماجرا خبر نداشتند. بچه هاي اطلاعات خيره خيره نگاهم مي کردند.


گفتند: چکار مي کني حاجي؟


گفتم : مي بينين که! هيچ راه کاري برامون نيست.


گفتند: يعني...........بر گرديم؟!


چيزي نگفتم، متوسل شدم به حضرت صديقه ي طاهره(س). به سجده افتادم روي خاکها، و باز گفتم : شما خودتون تو همه ي عمليات ها مواظب ما بودين، يکدفعه رفتم نزديک بچه ها ي گردان. حاضر و آماده نشسته بودند و منتظر دستور حمله بودند.


بدون معطلي دستو حمله دادم. آن شب به لطف و عنايت بي بي دو عالم (سلام الله عليها) بچه ها تا نفر آخرشان از ميدان مين رد شدند. حتي يکي از مين ها هم منفجر نشد.ديدن آن ميدان مين، واقعاً عبرت داشت. روي تمام مين ها جاي رد پا بود.بعضي حتي شاخکهاشان کج شده بود، ولي الحمدالله هيچ کدام منفجر نشده بودند. چند روز بعد از عمليات مين ها را امتحان مي کنند ومي بينند آن حالت خنثي بودن ميدان مين بر طرف شده است!


 


                                                                                                  بر گرفته از کتاب خاکهاي نرم کوشک -به نقل از علي اکبر محمدي پويا




هيئت تحريريه وصال شهدا ::: چهارشنبه 18 ارديبهشت 1387::: ساعت 1:14 عصر
صلوات نذر لاله های شهید :
صلوات 

در عمليات کربلاي چهار ترکش به سرم اصابت کرد و به همين دليل از نعمت گويايي محروم شدم و تلاش پزشکان هم موثر واقع نشد .هرطور بود خود را براي عمليات کربلاي پنج به جبهه رساندم .قبل از عمليات در خواب ديدم در مسجد هستم ؛بچه هاي گردان و شهيد حاج محسن عينعلي –جمعي لشگر انصار الحسين (ع)- هم حضور دارند و شهيد حسن محمدقلي به مداحي مشغول است .در آن هنگام دو سيد نوراني وارد مجلس شدند و در کنار حاج محسن نشتند .يکي از آن ها فرمود "حاج محسن ،چرا قاسم مداحي نمي کند ؟؟" و ايشان جريان مجروحيت من را براي آن ها تعريف کرد .


وقتي آن ها خواستند مجلس را ترک کنند ،يکي از آن بزرگواران دستي بر سرم کشيد و گفت :" به خاطر مادرم زهرا(س) بخوان ."


از خواب پريدم و متوجه شدم که شفا پيدا کرده ام .اولين جمله اي که بر زبانم جاري شد " بسم الله الرحمن الرحيم " بود .


بر اساس خاطره اي از سردار شهيد محمدي دوست .(کتاب يک جرعه آفتاب " )




هيئت تحريريه وصال شهدا ::: چهارشنبه 21 فروردين 1387::: ساعت 12:48 عصر
صلوات نذر لاله های شهید :
صلوات 

« هوالمستعان»


مکاشفه: رؤيت حضرت زينب «س»


همسر شهيد برونسي در خاطره اي مي گويد: يک بار شهيد برونسي خاطره اي از جبهه برايم تعريف کرد و گفت: «کنار يکي از زاعه هاي مهمات سخت مشغول کار بوديم؛ تو جعبه هاي مخصوص، مهمات مي گذاشتيم و درشان را مي بستيم0 يک دفعه چشمم افتاد به يک خانم محجبه با چادر مشکي! داشت پا به پاي ما توي جعبه ها مهمات مي گذاشت پيش خودم فکر کردم حتما از اين زنهايي است که مي آيند جبهه به بچه ها نگاه کردم، مشغول کارشان بودند و بي تفاوت مي رفتند و مي آمدند0 انگار اصلا آن زن را نمي ديدند  قضيه عجيب برام سوال شده بود0 موضوع عادي به نظر نمي رسيد0 کنجکاو شدم بفهمم جريان چيست؟ رفتم نزديکتر تا رعايت ادب شده باشد0 سينه اي صاف کردم و خيلي با احتياط گفتم خانم، جايي که ما مردها هستيم، شما نبايد زحمت بکشيد0 رويش طرف من نبود، به تمام قد ايستاد و فرمود: مکر شما در راه برادرم زحمت نمي کشيد؟ يک آن به ياد امام حسين(ع) افتادم و اشک تو چشمام حلقه زد. واقعا خدا به من لطف کرد که سريع موضوع را گرفتم و فهميدم جريان چيست0 بي اختيار شده بودم و نمي توانستم چه بگويم آن خانم همانطور که رويش آن طرف بود فرمود: هر کس که ياور ما باشد، البته ما هم ياريش مي کنيم0»


 


                                                                                                  خاک هاي نرم کوشک، ص 201 و 202


                                       **  شادي روح شهداي غريب غرب ،صلوات **




هيئت تحريريه وصال شهدا ::: شنبه 20 بهمن 1386::: ساعت 3:24 عصر
صلوات نذر لاله های شهید :
صلوات 

دست الهي فاطمه  


 


من در عملياتي معاون تدارکات  گردان 405 بودم .به اروند رفته بودم .هنگام بازگشت ،گل و لاي جاده ،خودرو را از جاده منحرف کرد.شايد پنجاه نفر نيرو به کمک ما آمدند ولي نتوانستيم خودرو را به جاده برگردانيم .ايفا آورديم ،و آن را بکسل کرديم ، اما فايده اي نداشت .به کمک زديم ،باز هم موفق نشديم .نا اميد به قرارگاه بازگشتم .در حالي که خسته و گرسنه و کاملا خيس بودم ،جريان را به فرمانده گفتم .خيلي مرا سرزنش کرد ،دلم شکست....


از چادر فرماندهي که بر مي گشتم ،با خودم زمزمه کرده ،گفتم يا فاطمه ،نگذار بيشتر شرمنده بشوم.بعد خودروي فرمانده را برداشتم و به آن محل برگشتم .چند متر سيم برق از خانه هاي بمباران شده ي کنار اروند برداشتم و به خودرو بستم و ان را بکسل کردم .بدون اينکه کسي پشت ماشين بنشيند ،آن را با گفتن يا زهرا حرکت دادم . خدا شاهد است انگار کسي خودرو را از ميان آن همه گل و لاي با دست برداشت و گذاشت روي جاده !!! در حالي که چند ساعت قبل با آن همه نيرو و بکسل و دنده کمک ،از جايش تکان نخورده بود !!!!


               


                   شادي روح همه شهدا ،بخصوص شهداي غريبِ غرب صلوات      


 


 




هيئت تحريريه وصال شهدا ::: جمعه 11 خرداد 1386::: ساعت 5:0 عصر
صلوات نذر لاله های شهید :
صلوات 

بسم رب الشهدا و الصديقين


 


سيدي با اسب سفيد  


در بخشي از وصيتنامه شهيد ناصر محمد خاني(1) آمده است :(ما هيچ نگراني نداريم .چون فرمانده اصلي ما امام زمان (عج) است ودرجلوي ما حرکت مي کند.در يکي از حمله ها بچه ها مي گفتند که ما داشتيم روي ميدان مين مي رفتيم ،يک وقت ديديم که يک سيد با اسب سفيد آمد و به ما گفت :"اينجا ميدان مين است ،از آن طرف برويد ."


و بعد خودش راه افتاد و ما هم به دنبالش .وقتي که حمله تمام شد ،خيال کرديم که به نظرمان آمده است که امام را ديديم.رفتيم همانجايي که او را ديده بوديم ،جاي پاي اسب هنوز آنجا مانده بود!! )(2و3)


.............................................................................................................................................................................


1.اين عزيز در تاريخ 61/7/29 به شهادت رسيدند.


2.متن وصيتنامه شهيد در بنياد شهيد قم موجود است .


3.برگرفته از کتاب يک فروغ از رخ ساقي ،نوشته محمد اصغري نژاد 


 




هيئت تحريريه وصال شهدا ::: يکشنبه 9 ارديبهشت 1386::: ساعت 10:29 عصر
صلوات نذر لاله های شهید :
صلوات